تبليغاتX
یه مسافر منتظر
                                                    هوالمجیر

خدایا!

به دنبال گمشده ام رفتم

تا خود را بیابم

تا کمال یابم

اینک

نه خود قبلی ام

و نه گمشده ی یافته ام

نمی دانم کجایم

بین زمین و آسمان

بین فرش و عرش

در نوسان

خدایا!

میشنوم صدای شیطان را

از هر جایی و در هر مکانی و هر زمانی

چقدر سخت است نشنیدن این صدای قوی که به یاری خواسته های نفسم آمده

تا روحم را برگرداند...

خدایا!

به دنبال گمشده ام رفتن دلم را صیقل داد

گوشم را شنوا

و چشمهایم را بینا کرد

در جای خودم بالا رفتم

ولی هنوز چنگالهای نفسم در زمین است

گویی دستی مرا از بالا می کشاند

ولی پاهایم بر زمین چسبیده است

دلم با رفتن است

ولی جسمم لایق رفتن نیست

نه میتوان دست را رها کرد

نه میتوان پاها را آزاد کرد

نمیدانم که آخر کدامین نیرو پیروز خواهد شد...

خداوندا میترسم

میترسم از اینکه مبادا زنجیرهای دست و گردن را که به سختی

و با کمکت باز کرده بودم

به یاری پاهایم آیند...

کمکم کن خدای من

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:50  توسط مسافر کوچولو  | 
مهربانی

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات کوچکش شیرین کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط مسافر کوچولو  | 
         
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:16  توسط مسافر کوچولو  | 

دلم گرفته

اخه وقتیکه اومدم خونه مامان گفت می خوام این چند وقتی که خونه هستی هر چی دوست داری برات بپزم منم از خدا خواسته تمام  چیزایی که هوس کرده بودم بهش گفتم.

مامان هم هر روز یکیشونو می پزه ولی هیچ کدومشون نوش جونم نشد.هر روز که بوی یکی از این غذاها می پیچه تو خونه به خودم میگم مامان هست خونه ای هم هست پولشم هست مامان می پزه منم میخورم کیف میکنم( خدایا شکرت )ولی خدایا اونایی که مثل من هوس کردن ولی پولشو ندارن که بخرن و بپزن و بخورن چکار می کنن چی میگن به دلشون که اروم می گیره. از  جلوی مغازه های رنگووارنگ رد میشن هوس می کنن ولی نمی تونن بخرن چه جوری با  این دلشون کنار میان . خدایا کاش یه جایی رو داشتم که می رفتم یه دل سیر گریه می کردم و ازت کمک می خواستم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:23  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام

بعضي وقتها كه تو خودم مي روم و يه كمي از درون به درونم نگاه مي كنم از خودم مي پرسم كه چرا زنده هستم ؟ چرا زندگي مي كنم ؟ اصلا هدف از اين فعاليت و كار كردن چيه ؟‌ بعداز اين همه كار و زندگي كردن چي مي شه ؟ چرا بايد خوشحال بشم ؟ چرا بايد كسي رو خوشحال كنم ؟ غرق دردنياي مادي شدم غرق کارهایی كه نمي دونم براي چي انجام ميدم . هدف از اين همه فعاليت چيه ؟ و از همه یاون سوال ها مهمتر اينه كه هدف زندگي چيه ؟ خيلي سوال مهمي ها.  بايدهدف واقعي رو پيدا كنم ... واقعا هدف چيه ؟ رفاه ؟ پول ؟ آرامش ؟‌ قدرت ؟‌علم ؟ عزت ؟‌ خونواده ؟ يا همش ؟ يا يه چيزيه فراترازهمه ی اینا ؟؟؟

 يه نكته مهم اينكه : همون طور كه سوالها از درون توليد مي شه جوابا رو هم از درون مي شه ساخت . درون انسان يه كار خونه از توليد به مصرف واقعيه !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:53  توسط مسافر کوچولو  | 

وقتی این جمله رو خوندم با خودم گفتم

یعنی میشه یه روزی بیادکه دیگه تو این دنیا هیچ دلتنگی ای نداشته باشم؟

 چون خیلی ازش خوشم اومد گفتم بذارم تو وبلاگ تا اگه کسی نخونده بود بخونه: 

 "در دنیا همه ی دل تنگی ها از دل نهادگی بر این عالم است.

 مردی آن است که آزاد باشی از این جهان

 و خود را غریب دانی

و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی

دانی که به آن نمانی

وجای دیگر بروی،

پس هیچ دل تنگ نباشی."

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:7  توسط مسافر کوچولو  | 

او را در سرزمین مردگان می گذارند

 و در تنگنی قبر تنها خواهد ماند،

 حشرات درون زمین پوستش را می شکافند

و خشت و خاک بدن او را می پوساند

 بادهای سخت آثار او را نابود می کند

و گذشت شب و روز نشانه های او را از میان بر می دارد.

 بدن ها پس از آنهمه طراوت متلاشی می گردند،

 استخوانها بعد از آنهمه سختی و مقاومت پوسیده میشوند

و ارواح در گرو سنگینی بار گناهانند

و آنجاست که به اسرار پنهان یقین می کنند،

 اما نه بر اعمال درستشان چیزی اضافه می شود

و نه از اعمال زشت می توانند توبه کنند. ....

                                                    ترجمه ی قسمتی از خطبه ی ۸۳

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:49  توسط مسافر کوچولو  | 

مرگ نا بود کننده ی لذت ها،

 تیره کننده ی خواهش های نفسانی،

و دور کننده ی اهداف شماست.

مرگ دیدار کننده ای دوست نداشتنی،

 هماوردی شکست ناپذیر

و کینه توزی است که باز خواست نمی شود.

دامهای خود را هم اکنون بر دست و پای شما آویخته

 و سختی هایش شما را فرا گرفته،

و تیرهای خود رابه سوی شما پرتاب کرده است،

 قهرش بزرگ، دشمنی او پیاپی و تیرش خطا نمی کند.

چه زود است که سایه های مرگ و شدت دردهای آن

و تیرگی های لحظه ی جان کندن، و بیهوشی سکرات مرگ

و ناراحتی و خارج شدن روح از بدن

و تاریکی چشم پوشیدن از دنیا و تلخی خاطره ها، شما را فرا گیرد.

                                                       ترجمه ی خطبه ی ۲۳۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:47  توسط مسافر کوچولو  | 

ای مردم !

شما در این دنیا هدف تیرهای مرگ هستید،که

در هر جرعه ای، اندوهی گلوگیر،

و در هر لقمه ای، استخوان شکسته ای قرار دارد.

 در دنیا به نعمتی نمی رسید جز با از دست دادن نعمتی دیگر، 

 ریشه هایی رفتنند که ما شا خه های آن

 می باشیم، چگونه شاخه ها بدون ریشه ها برقرار می مانند؟

                                                               ترجمه ی خطبه ی ۱۴۵

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:44  توسط مسافر کوچولو  | 
خدا شما را بیامرزد

اعمال نیکو بر اساس نشانه های روشن انجام دهید

زیرا که راه روشن است

و شما را به خانه ی امن و امان دعوت میکند

هم اکنون در دنیایی زندگی می کنید

که می توانید رضایت خدا را بدست آورید

با مهلت و آسایش خاطری که دارید

اکنون نامه ی عمل سر گشاده

 قلم فرشتگان در حرکت است

بدن ها سالم

 زبان ها گویاست

توبه مورد قبول و اعمال نیکو را می پذیرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:42  توسط مسافر کوچولو  |